...هیچکس

جهان کوچک است مثل من...ومن بزرگ می خواهمش مثل تو....

July 11, 2006

امروز اولين روز دومين سده از فرمان مشروطيت است...حيف بود كه تاريخش را ياد داشت نكنم.... نامه اي نوشتم به اين مضمون...همينجا مي آورم...این دفتر یاداشت جدید من است...شاید ماندگار تر باشد...باشد که خودرا گاهی یاد اوری کنم....من عادت به ميل كردن را در خودم تقويت نكرده ام.اما خواستم هراز چند گاهي چيزي برايت بفرستم.شايد انرا زير لب زمزمه كني...در كوه كه مي روي..يا پشت رل ماشينت ..يا در يك لحظه كه شيريني دنيا زير زبانت گس مي شود..ببيني كه كساني ديگر چون تو هستند ..كه چون تو نگاه نمي كنند ..اما مشتركات زيادي با تو دارند...واقعا انسان تنهاست يا هرگز نمي تواند تنها باشد..مي داني كه همه ما در نهايت با خود زمزمه داريم.همه ما خود را خطاب قرار مي دهيم.همه ما در عمق وجودمان تنها هستيم با رازها وآرزوها ها و اشتياق ها وشكست هايي كه فقط براي خودمان مهم است.امادر همان حال بسياري ازشادي ها ودردهايمان به خاطر ديگرانست.ديگري است كه مرا معنا ميكند.اوهم چون من انسان منحصر به فردي است. اما هرگز راهي به درونم ندارد.ما هميشه با سهل انگاري خود را در دستگاه هاضمه جهان و اجتماع نفي شده و حل شده مي دانيم.اما حصار تنهاييمان را هيچ اجتماع پرشوري نميتواند تحت فشار قرار دهد. انساني كه من تو باشيم به صورت غريزي راه پنهان كردن بخش تنها ي روحمان را داريم..انسان درست مثل بچه گنجشك است كه به مرور پر در مي اورد و پرواز و شكار كرم خاكي را ياد مي گيرد...بلد ميشود كه خود را در جمعي كه اورا تحت فشار قرار داده اند...تنهايي اش را به سلامت برهاندو گريز دهد....من مدتي است كه به اين فكر مي كنم كه رسالت يك انسان بزرگ و پيامبرگونه و از همه جهت در خور ستايش و قابل نشستن در چشم مردم چه مي تواند باشد؟ فكر مي كنم آن انسان كسي است كه بتواند شادي دسته جمعي بري مردم ايجاد كند.به نظرم آدمها فقط زماني شبيه هم مي شوندو تنهاييشان را رها مي سازند كه لبخند مي زنند...خودم هم محتاج يك شادي جمعي هستم..هرچند اين يكي را اصلا ياد نگرفته ام...طرز ورود به شادي ..و طرز ماندن و خروج در شادي جمع..بگذريم...سلامت باشي

0 Comments:

Post a Comment

<< Home