...هیچکس

جهان کوچک است مثل من...ومن بزرگ می خواهمش مثل تو....

August 25, 2005

افرینش....

در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود ” و “ كلمه ” بي زباني كه بخواندش و “ انديشه ” اي كه بداندش ، چگونه مي تواند بود ؟ و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ، و با “ نبودن ” چگونه مي توان “ بودن ” ؟ و خدا بود و ، با او ، عدم و عدم گوش نداشت ، حرفهائي هست براي “ گفتن ” ، كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم . و حرفهائي هست براي “ نگفتن ” ؛ حرفهائي كه هرگز سر به “ ابتزال گفتن ” فرود نمي آورند . حرفهائي شگفت ، زيبا و اهورائي همين هايند ، و سرمايه ماورائي هر كسي به اندازه حرفهائي است كه براي نگفتن دارد ، حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا ، كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند ، و كلماتش ، هر يك ، انفجاري را به بند كشيده اند ، كلماتي كه پاره هاي “ بودن ” آدمي اند … اينان هماره در جستجوي “ مخاطب ” خويشند ، اگر يافتند ، يافته مي شوند … … و … در صميم “ وجدان ” او ، آرام مي گيرند . و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند ، و اگر او را گم كردند ، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند . و خدا ، براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت ، كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي كرد . و عدم چگونه مي توانست “ مخاطب ” او باشد ؟ هر كسي گمشده اي دارد ، و خدا گمشده اي داشت . هر كسي دو تا است و خدا يكي بود . هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند ، “ هست ” . هر كسي را نه بدانگونه كه “ هست ” احساس مي كنند ، بدانگونه كه “ احساسش ” مي كنند ، هست . انسان يك “ لفظ ” است ، كه بر زبان آشنا مي گذرد ، و “ بودن ” خويش را از زبان دوست ، مي شنود . هر كسي “ كلمه ” اي است ؛ كه از عقيم ماندن ميهراسد ، و در خفقان جنين ، خون مي خورد ، و كلمه مسيح است ، آنگاه كه “ روح القدس ” – فرشته عشق – خود را بر مريم بيكسي ، بكارت حسن ، ميزند و با ياد آشنا ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را – كه عدمي است خواهنده ، منتظر ، محتاج – از “ حضور ” خويش ، لبريز مي سازد و آنگاه ، مسيح را كه آنجا ، چشم براه “ شدن ” خويش بي قراري مي كند ، مي بيند ، مي شناسد ، حس مي كند و اينچنين ، مسيح زاده مي شود ، كلمه “ هست ” مي شود ، در “ فهميده شدن ” ، “ مي شود ” . آنگاه ديگري ، به خودآگاهي مي رسد ، كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند ، “ عدمي ” است كه “ وجود خويش ” را حس مي كند، و يا “ وجودي ” كه “ عدم خويش ” را . و “ آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه ، خدا بود ” . عظمت همواره در جستجوي چشمي كه او را ببيند ، و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد ، و زيبائي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد ، و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد ، و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند ، و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور ، اما كسي نداشت . خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند ؟ و خدا مهربان بود و چگونه مي توانست مهر نورزد ؟ “ بودن ” ، “ مي خواهد ” ! و از عدم نمي توان خواست . و حيات “ انتظار ” مي كشد ، و از عدم كسي نمي رسد . و “ داشتن ” نيازمند “ طلب ” است . و پنهاني بيتاب “ كشف ” ، و “ تنهائي ” بيقرار “ انس ” . و خدا از “ بودن ” بيشتر “ بود ” ، و از حيات زنده تر ، و از غيب پنهان تر ، و از تنهائي تنها تر ، و براي “ طلب ” ، بسيار “ داشت ” و عدم نيازمند نيست نه نيازمند خدا ، نه نيازمند مهر نه مي شناسد ، نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد و نه هيچگاه بيتاب مي شود كه عدم “ نبودن ” مطلق است ، اما خدا “ بودن ” مطلق بود . و عدم فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست و خدا “ غناي مطلق ” بود و هر كسي ، به اندازه “ داشتن هايش ” مي خواهد . و خدا گنجي مجهول بود كه در ويرانه بي انتهاي غيب مخفي شده بود . و خداوند زنده جاويد بود كه در كوير بي پايان عدم “ تنها نفس مي كشيد ” . دوست داشت چشمي ببيندش ، دوست داشت دلي بشناسدش و در خانه اي گرم از عشق ، روشن از روشنائي ، استوار از ايمان و پاك از خلوص خانه گيرد . و خدا آفريدگار بود . و دوست داشت بيافريند ، زمين را گسترد و دريا ها را از اشك هائي كه در تنهائي اش ريخته بود پر كرد و كوهها اندوهش را - كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود - بر پشت زمين نهاد ؛ و جاده ها را – كه چشم به راهي هاي بي سود و بي سرانجامش بود – بر سينه كوهها و صحراها كشيد ، و از كبريائي بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دريچه همواره فرو بسته سينه اش را گشود ، و آههائي آرزومندش را – كه در آن از ازل به بند بسته بود – در فضاي بيكرانه جهان رها ساخت . و با نيايش هاي خلوت آرامش ، سقف هستي را رنگ كرد ، و آرزوهاي سبزش را در دل دانه ها نهاد ، و رنگ “ نوازش ” هاي مهربانش را به ابرها بخشيد ، و از اين هر سه تركيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد ، و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد ، و عطر خوش يادهاي معطرش را در دهان غنچه ياس ريخت ، و بر پرده حرير طلوع ، سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد . و در ششمين روز ، سفر تكوينش را به پايان برد . و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، “ بامداد حركت ” را آغاز كرد : كوهها قامت بر افراشتند و رودهاي مست ، از دل يخچال هاي بزرگ بي آغاز ، به دعوت گرم آفتاب ، جوش كردند ، و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و ، بيتاب دريا - آغوش منتظر خويشاوند - درياها آغوش گشودند و … در نهمين روز خلقت ، نخستين رود به كناره اقيانوس تنهاي هند رسيد و اقيانوس ، كه از آغاز ازل ، در حفره عميقش دامن كشيده بود ، چند گامي ، از ساحل خويش ، رود را ، به استقبال ، بيرون آمد و رود ، آرام و خاموش ، خود را ، - به تسليم و نياز - پهن گسترد ، و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد ، و اقيانوس - به تسليم و نياز - لبهاي نوازشگر خويش را پيش آورد و بر آن بوسه زد . و اين نخستين بوسه بود . و دريا ، تنها آواره و قرارجوي خويش را در آغوش كشيد ، و او را ، به تنهائي عظيم و بي قرار خويش ، اقيانوس ، باز آورد . و اين نخستين وصال دو خويشاوند بود . و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود و خدا مي نگريست . سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و : باران ها و باران ها و باران ها ! گياهان روئيدند و درختان سر بر شانه هاي هم برخاستند و مرتع هاي سبز پديدار گشت و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند و ماهيان خرد سينه درياها را پر كردند … و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي آمد و دريچه صبح را مي گشود و ، با چشم راست خويش ، جهان را مي نگريست و همه جا را مي گشت و … هر شامگاهان ، با چشمي خسته و پلكي خونين ، از ديواره مغرب ، فرود مي آمد و نوميد و خاموش ، سر به گريبان تنهائي غمگين خويش فرو مي برد و هيچ نمي گفت . و خداوند خدا ، هر شامگاه ، بر بام آسمان بالا مي آمد و ، با چشم چپ خويش ، جهان را مي نگريست و قنديل پروين را مي افروخت و جاده كهكشان را روشن مي ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مي آويخت ، تا در شب ببيند و نمي ديد ، خشم گرفت و بيتاب شد و تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها كرد تا آن را بدرد و نمي دريد و مي جست و نمي يافت و … سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نوميد ، فرود مي آمد و قطره اشكي درشت ، از افسوس‌ ، بر دامن سحر مي افشاند و مي رفت و هيچ نمي گفت . رودها در قلب درياها پنهان شدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو مي پراكندند ، و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق بر مي داشتند و جانوران ، هر نيمه ، با نيمه خويش بر زمين مي خراميدند و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا مي افشاندند و اما … خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابديت عظيم و بي پايان ملكوتش بي كس ! و در آفرينش پهناورش بيگانه ، مي جست و نمي يافت . آفريده هايش او را نمي توانسنتد ديد ، نمي توانستند فهميد ، مي پرستيدندش ، اما نمي شناختندش و خدا چشم به راه “ آشنا ” بود . پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش غريب مانده است ، در جمعيت چهره هاي سنگ و سرد ، تنها نفس مي كشيد . كسي “ نمي خواست ” ، كسي “ نمي ديد ” ، كسي “ عصيان نمي كرد ” ، كسي عشق نمي ورزيد ، كسي نيازمند نبود ، كسي درد نداشت … و … و خداوند خدا ، براي حرف هايش باز هم مخاطبي نيافت ! هيچكس او را نمي شناخت ، هيچكس با او “ انس ” نمي توانست بست “ انسان ” را آفريد ! و اين ، نخستين بهار خلقت بود
هبوط . دكتر علي شريعتي

0 Comments:

Post a Comment

<< Home