...هیچکس

جهان کوچک است مثل من...ومن بزرگ می خواهمش مثل تو....

August 16, 2005

......کلاغ.

زيبا... در خلوت کتابخانه....
...عکس تو بر صفحه ای کهنه لاک می خورد
زیر عکست می نویسم
زیبا
که همیشه
زير پنجره هر سار که می خواند لهجه اش به خنده های تو شباهت دارد صدا....
...صدا....
کسی انگاراز این اتاق می رود
که بلند میشوند
کلاغهای روی شیروانی
انگار ترا درخیابان دیده باشند
...که تند می گذری و
تا به خود بیایم
زیر عکسی که دیگرنیست
نوشته ام کلاغ
....
انگار
اشاره تمام غروب های کاغذی این کوچه
به چتر من است
که از ریزش شب می ترسم
واز خیابان که بی تو تاریک میشود
وکلاغ ها
که همیشه
به لهجه خودشان
به لهجه غروب های بی آسمان
...........از تو می گویند
از غروب های این خیابان
که آسمانش
سرخی چشم کلاغ را از لب تو انگار میگیرد
تا بترسم
تا نپرسم
هرکلاغ چگونه آبی را
کوچک وکوچکتر به قیچی بال می گیرد
تا سوال نکنم
که اینهمه کلاغ بیکار نمی نشینند برای قار
برای منقار
برای
درد دل
کلاغ که دل ندارد.......
قاردارد
منقار......
رد وبدل انچه از چشمت تو درخیابان مردم خوانده اند
ومن باز نبوده ام که چیزی راعمیق
از این دنیای خنک
تفسیر کنم....
زیبا
سقف اسمان از پرواز کلاغ پایین تراست....
باور کن
وگرنه که چتر نمی گرفتم برسرم
از ترس شب کلاغ
زیبا..... در برابرم بنشين واز تمام تابلوهاي نقاشی جهان
بگذار... به چشمان تو غروب کند
اين افتاب که در سينه من می تپد... زيبا................

1 Comments:

  • At 12:40 AM, Blogger sangesepid said…

    salam va arze adab, webloge khobi be nazar mirese, ghaleb ham zibast... mesle in avalin post.... hanooz kamel nakhoondam vali badan mikhoonam :) baz comment midam... to ham oonvara bia HichKas! delaaraam bashi

     

Post a Comment

<< Home