...هیچکس

جهان کوچک است مثل من...ومن بزرگ می خواهمش مثل تو....

July 11, 2006

امروز اولين روز دومين سده از فرمان مشروطيت است...حيف بود كه تاريخش را ياد داشت نكنم.... نامه اي نوشتم به اين مضمون...همينجا مي آورم...این دفتر یاداشت جدید من است...شاید ماندگار تر باشد...باشد که خودرا گاهی یاد اوری کنم....من عادت به ميل كردن را در خودم تقويت نكرده ام.اما خواستم هراز چند گاهي چيزي برايت بفرستم.شايد انرا زير لب زمزمه كني...در كوه كه مي روي..يا پشت رل ماشينت ..يا در يك لحظه كه شيريني دنيا زير زبانت گس مي شود..ببيني كه كساني ديگر چون تو هستند ..كه چون تو نگاه نمي كنند ..اما مشتركات زيادي با تو دارند...واقعا انسان تنهاست يا هرگز نمي تواند تنها باشد..مي داني كه همه ما در نهايت با خود زمزمه داريم.همه ما خود را خطاب قرار مي دهيم.همه ما در عمق وجودمان تنها هستيم با رازها وآرزوها ها و اشتياق ها وشكست هايي كه فقط براي خودمان مهم است.امادر همان حال بسياري ازشادي ها ودردهايمان به خاطر ديگرانست.ديگري است كه مرا معنا ميكند.اوهم چون من انسان منحصر به فردي است. اما هرگز راهي به درونم ندارد.ما هميشه با سهل انگاري خود را در دستگاه هاضمه جهان و اجتماع نفي شده و حل شده مي دانيم.اما حصار تنهاييمان را هيچ اجتماع پرشوري نميتواند تحت فشار قرار دهد. انساني كه من تو باشيم به صورت غريزي راه پنهان كردن بخش تنها ي روحمان را داريم..انسان درست مثل بچه گنجشك است كه به مرور پر در مي اورد و پرواز و شكار كرم خاكي را ياد مي گيرد...بلد ميشود كه خود را در جمعي كه اورا تحت فشار قرار داده اند...تنهايي اش را به سلامت برهاندو گريز دهد....من مدتي است كه به اين فكر مي كنم كه رسالت يك انسان بزرگ و پيامبرگونه و از همه جهت در خور ستايش و قابل نشستن در چشم مردم چه مي تواند باشد؟ فكر مي كنم آن انسان كسي است كه بتواند شادي دسته جمعي بري مردم ايجاد كند.به نظرم آدمها فقط زماني شبيه هم مي شوندو تنهاييشان را رها مي سازند كه لبخند مي زنند...خودم هم محتاج يك شادي جمعي هستم..هرچند اين يكي را اصلا ياد نگرفته ام...طرز ورود به شادي ..و طرز ماندن و خروج در شادي جمع..بگذريم...سلامت باشي

November 04, 2005

پرنده پر زد و رفت…

پرنده روي شاخه خشك درخت نشسته بود. شكارچي زانو زد.
نشانه رفت و شليك كرد. پرنده پر زد و رفت. شكارچي چشم به رفتن او دوخت. ـ «به خير گذشت.» نويسنده اين را گفت و خودكارش را روي ميز گذاشت. از پشت ميز بلند مي‏شد كه صدايي توي گوشش پيچيد. ـ «به خير نگذشت. من تنها موندم.» نويسنده ورق كاغذ را از روي ميز برداشت و به درخت تنهاي قصه چشم دوخت.

October 16, 2005

مینیاتورهای سیاه

....

........

متاسفانه دوبار ،هرچه رستم پنبه شد.در این صفحه مطلبی می خواستم بنویسم راجع به نمایشگاه آثار طراحی فرهاد گاوزن.که دوبار مطلب پرید و اهش به دل من ماند.انچه در ذهن دارم به صورت خلاصه می نویسم…تا بعد… فرهاد گاوزن…بچه بابل است…و من تا قبل از دیدن آثارش فکر می کردم..همچون تمامی یاران شمالی طبعی دارد به لطافت ان شالی های زرد که در باد می رقصند.مطابق معمول چون همیشه من یک هفته از ساعت جهانی عقب هستم، در اخرین دقایق نمایشگاه رسیدم.که خودش جای شکر دارد. ومبهوت شدم.که ازمداد بی مقدار این زمانه چه نقش می توان کشید از انسان! نزدیک 400اثر فرهاد انجا بود.در سه بخش. بخش اول: که انسان مسخ شده را در زوایای گوناگون به هیات طرح نشان داده بود.این بخش شامل کارهای سالهای دهه هفتاد طراح بودند.مسخ انسان در روایت های گوناگون.انگار بر سنگ تیره ای در حاشیه کوهی سیاه ، کسی نقش انسان را انطور که دلش خواسته بود یا انطور که او می دید کنده بود.تصور کنید.باید کمی دورتر ایستاد تا نمای انسان معلوم میشد.صفحات سیاهی که با سایه روشن های استادانه به نقشی تبدیل شده بودند.کار فرهاد گاوزن درست مثل کار فرهاد کوهکن بود.از صخره انسان را تراشیده بود.اما قلمش مداد بود و کوهش صفحه کاغذ.گروتسک هایی که همه در کار خنده های بلند و گریه های بلندبلندخویش به وحشت افتاده اند. بخش دوم:سیاه مشق های طراحی او بودند. موتیف هایی از انسان.و تنها خطوط درشت را طراح روی صفحه کاغذ جا گذاشته بود.مثل هر طرحی ساده ...او نیز انگار فقط میخواسته در بیرنگی کاغذ ، شمایی از موضوع بدهد و برود.طرح هایی ارتجالی و تازه بخش سوم: که محل ایستادن با بهت من بود.او شاید می دانسته که این طرح ها همه از رگ های باریکی تشکیل شده اند که پیوستگیشان کمی غامض الفهم است.اما مطمئنم که نمی دانسته که او مینیاتورهای سیاه انسان را طرح می زده.مینیاتوری که در فقدان رنگ و لعاب و تنهایی مداد طراح متولد شده اند.برای درک انچه می گویم باید یک تصور را پیش بکشم.اگر در ختان رشدشان در خاکی پر از خلا بود این رشد چگونه بودو به چه شکل میشد.در چنین حالتی که فشار خاک نبود، حتما ریشه ها فارغ البال به هر طرف می رفتند.می رقصیدند و پیچش می کردند به گرد خویش. فرهاد گاوزن این رشد ریشه ها را طراحی کرده است.رشدی در جهت معکوس.و جالب اینکه در ختان او انسانها هستند.انسانهایی که ریشه هایشان جوانه زده و بر گرد مداری که انگار خالق اثر بعدا ان را پاک کرده است پیچش کرده اند.و تا هر طرح نمادی از ریشه های انسان باشد که در میان خاک تیره غلط می زند و شاعرانگی می کند.مینیاتور های سیاه گاوزن انچنان ارتجالی بودند که نمیشد مطمئن بود که در یک چرخش نگاهت ریشه ای به سمتی دیگر گردن خم نکرده است.زنده .اما سیاه.روحانی اما سیاه.انسان.امابا روحی که فقط طراح میتواند ان را با خطوط تیره بنمایاند. انگار شیشه شفافی که خاصیت منشوری دارد در جلوی صفحات سفید گذاشته اندو روحی را ازپشت ان بر صفحه تابیده اندو ....تا...تا مینیاتوری سیاه در دل یک لحظه پدید ار شودکارهای بخش سوم و بخش اول اثار گاوزن پزیتیو ونگاتیو هم هستند.درست به معنای خود این دو کلمه.بخش سوم در واقع پزیتیو بخش اول است و بالعکس. در بخش اول مفهوم مسخ جریان دارد و دربخش اخر نمایشگاه ...اوج و عروج...و.بگذریم.باید از او در اینده کارهای عجیبت تری دید.تا او روایت مینیاتور های سیاهش را .به کجا خواهد کشاند. برای خالی نبودن عریضه ...مصاحبه او را از سایت پندار در پایین می اورم...تا بعد...............

این بازنگری به معنای دوباره دیدن است، این كه خودم كارهای خودم را دوباره ببینم . »

نمایشگاه طراحی‌های فرهاد گاوزن با عنوان «بازنگری» تا روز پنج شنبه هفتم مهرماه در نگارخانه ممیز خانه هنرمندان ایران بر قرار است. فرهاد گاوزن برخلاف برخی از هنرمندان (و در عین حال نظیر برخی دیگر) هر روز در سالن نگارخانه ممیز به همراه همسر همیشه همراهش حضور دارد و به پرسش بازدیدكنندگان كه اكثر آنها شاگردان او و یا دانشجویان نقاشی و طراحی هستند پاسخ می‌دهد.

در ادامه در مورد فرهاد گاوزن و حال و هوای نمایشگاه بازنگری را بخوانید:

فرهاد گاوزن معتقد است كه این نمایشگاه بازنگری حداقل یك دوره از كارهایش است. در این نمایشگاه او كارهایی كه برای سال 2000 میلادی كشیده بود را هم به نمایش گذاشته است.

در همان سال یعنی 1379 فرهاد گاوزن نمایشگاهی به مناسبت سال 2000 در گالری افرند برگزار كرده بود كه گزیده‌ای از آنها در كتابی توسط انتشارات اتاق آبی منتشر شد. همان زمان علی‌اصغر قره‌باغی، منتقد نقاشی، در مجله گلستانه (شماره 29، صفحه 86) در مورد كارهای گاوزن نوشت:

«طرح‌واره‌های كابوس‌مانندی كه گاوزن آن‌ها را با گیره كاغذ كیپ هم بر یك نوار سیاه نشانده بود، در واقع تكرار یك سلسله ایماژهای آشنا اما تحریف شده بود و پانورامایی از درام انسانی را پیش روی تماشاگر می‌گسترد. مضمون بیشتر طرح‌های گاوزن فیگور انسان است، اما چه انسانی؟ گاه مانند یك حیوان مرده، گاه مثله شده با عضلات و رگ و پی عریان و گاه به شكل یك طبیعت بی‌جان كه به گونه‌ی نااستوار و نامنتظر، بخشی از فضا را پر كرده است. فیگورهای گاوزن به ظاهر هویت انسانی خود را از دست داده‌اند اما پیداست كه در ذهن طراح به این شكل نبوده‌اند و در فاصله گذر از ذهن به كاغذ طراحی، زخم‌های خاطرات بر آن‌ها نشسته است و طراح زمانی دراز را صرف تكه پاره كردن آن‌ها كرده است.» و فرهاد گاوزن در اولین روز نمایشگاه به خبرنگار سایت خبری خانه هنرمندان ایران در مورد نمایشگاهش می‌گوید :

«یكی از ایده‌ها و انگیزه‌هایی كه برای این نمایشگاه داشتم این بود كه دانشجو‌ها بسیار به این نوع كارها گرایش پیدا كردند و به سرعت به این نوع كاركردن كشیده می‌شوند. با استفاده از پسزمینه‌های سفید شروع می‌كنند به فیگور كشیدن و مثله كردن آن‌ها. می‌خواستم دانشجویان ببینند كه به این فضا رسیدن مستلزم یك دوره كار منسجم است.»

قره باغی در نقد خود درباره طراحی‌های گاوزن می‌نویسد: «آن‌چه در طرح‌های گاوزن به چشم می‌آید اشمئزاز از مضمون است یا بگوییم نماد مضمون اشمئزازی كه حاصل ناگزیر آگاهی از انزوا است و مضمون را بر آن می‌دارد تا به زندگی ذهنی خود اشاره كند. این اشمئزاز از نشانه‌ی هیجان است، اشمئزازی است كه مقدمه‌ی مرگ روانی است.

بنیادین ترین شكل خودانگیختگی شمرده می‌شود و معادل بصری دفاع در برابر طلسم‌شدگی است، بیشتر طرح‌های گاوزن برآمده از این احساس است و حتی زمانی كه كاغذ را پر می‌كند و از آن سرریز می‌شود، آن را در فضای بیرون طرح می‌پراكند.»

فرهاد گاوزن در مورد طی دوران یا مراحلی كه به آن اشاره كرده بود بیشتر توضیح می‌دهد: «در نمایشگاه سال 2000 حضور انسان حاكم بود با پس‌زمینه‌‌ی اشیا، مثل صندلی و غیره ویا فیگورها در گوشه‌ی اتاق. به مرور زمان این‌ها حذف شده‌اند. فیگور مركزیت كار شده و همه‌ی آن‌‌ها در یك فیگور حلول پیدا كرده‌اند یعنی اشیا با خود فیگور درگیر شده‌اند. پیوند انسان با با فضای اطرافش كه شروعی بود برای كارهای دیگرم. » ولی قرباغی در نقد خود چنین می‌نویسد: «شاید با اندكی خوش‌بینی بتوان گفت كه نمایش پاره ‌پارگی ها نوید بازسازی فیگور و رستاخیز آن را نیز در پس پشت خود دارد اما تعبیری است كه در ماهیت طرح‌ها دیده نمی‌شود و تماشاگر می‌باید با ضرب و زور آن را به آن‌چه پیش رو دارد پیوند دهد.

مساله‌ای كه با طرح‌های گاوزن داریم محتوای احساسی آن‌هاست كه چنگی به دل نمی‌زند. گاوزن فاجعه‌ی بزرگ را روی داده تلقی می‌كند و درهای امید را بسته می‌بیند و می‌خواهد با نوعی نگرش تراژیك این طرح‌ها را با انسان امروز پیوند دهد و انسانی را تصویر كند كه در تندباد حادثه از هم گسیخته است و انگار مجال قد راست كردن و منسجم شدن را برای ابد از او گرفته‌اند». این در حالی است كه بسیاری دیگر عقیده دارند كه فرهاد گاوزن در مرحله ای از زندگی هنری خود به جای رجوع به طبیعت می‌تواند به «درون خودش» رجوع كند، و از آن درون كه دنیایی بس وسیع‌تر از دنیای بیرون می‌تواند باشد طراحی و یا نقاشی كند. در این زمان و با كشف این نكته از او شاهد طراحی های بزرگ و پركاری از چهره‌های آدم‌هایی هستیم كه از شدت فریاد و یا فشار درون دفرمه و یا مثله شده بودند. قطعا او در این مرحله از آثارش با اكسپرسیونیست‌ها و بخصوص بیكن آشنا شده بود.

فرهاد گاوزن كه شاگردانش او را دوره كرده‌اند و با فروتنی و همراه با سرسختی از مصاحبه‌ سردستی سر باز می‌زند، در توضیح بیشتر درباره نمایشگاهش می‌گوید: « من دو دوره در كارهایم داشته‌ام. یك دوره كمتر دیده شده است. دوره‌ای كه پس‌زمینه‌ی كارهایم بیشتر سیاه است و احجام نورانی در آن زیاد است. سیر این تغییرات در كارهایم تا كنون دیده نشده است. بنابراین من به این دلیل كه بتوانند آن‌ها را ببینند این نمایشگاه را برپا كردم. خیلی‌ها به من گوشزد كردند كه بازنگری در سن‌و سال من بی‌معنی است. من گفتم كه این بازنگری به معنای دوباره دیدن است. یكی از معناهای بازنگری به معنای دوباره دیدن است و چه اشكالی دارد كه فردی جوان بیاید و مروری بر آثار خودش داشته باشد؟» عشق به آموزش جوانان یكی از ویژگی‌های فرهاد گاوزن است. از او می‌پرسیم: به نظر می‌رسد اینجا یك كارگاه است برای دانشجویانتان؟ با اشتیاق جواب می دهد. زده‌ایم به هدف، دغدغه آموزش، یعنی یكی از دغدغه‌ی همیشگی فرهاد گاوزن.

می‌گوید: « می‌تواند این طور باشد. من نمایشگاه‌های زیادی در شهرستان‌ها برگزار كرده‌ام. برای بچه‌ها ورك شاپ می‌گذارم. نه این كه مثل صحنه‌ی سیرك باشمو من كار كنم و آن‌ها مرا ببینند. آموزش درست، روشی است كه خوب فكر كردن و خوب كاركردن را بیاموزند. او را تا اخرین روز نمایشگاه‌ش در گالری ممیز خواهید دید، خودش می‌گوید: من عجیب اعتقاد به حضور داشتن دارم. به بودن و ارتباط داشتن و درگیر شدن و دیالوگ برقرار كردن با بچه‌های خودمان.بچه‌های‌اینجا خیلی بیشتر از جاهای دیگر به این فضاها احتیاج دارند. به نمایشگاه‌هایی كه از این طرف دنیا در آن طرف دنیا می‌گذارند، زیاد اعتقاد ندارم. من واقعاً نمی‌خواهم كارهایم سوغاتی باشند برای آن‌طرفی‌ها و حكم گز اصفهان را داشته‌باشم. می‌خواهم آموزش بدهم و نمایشگاه برپا كنم برای كسانی كه احتیاج دارند. ترجیح می‌دهم كه به جای این كه بروم خارج، بروم مثلا در یزد نمایشگاه برگزار كنم. و چقدر آن جا نماشگاه‌های ما بازتاب دارد و چقدر خوب به مساله نگاه می‌كنند. چقدر راحت دیالوگ برقرار می‌كنند و چقدر می‌توانیم از آنها یاد بگیریم. در مجله تندیس شماره 54 (مرداد 1364) حسن موریزی نژاد در مورد گاوزن مطلب مفصلی نوشته است. باز خوانی چند پاراگراف آخر آن مقاله اینجا با مسمی خواهد بود. "سال‌های زیادی است كه گاوزن تنها با ابزار معینی مثل مداد روی كاغذ سفید كار می‌كند و ساعت‌ها و گاه روزها با تلاشی ریاضت‌گونه و با حركت مكرر مداد كه اغلب از اتوده‌های 0/5 mm است، صفحات سفید كارش را كه گاه طول آن‌ها به چند متر می‌رسد سیاه می‌كند. فرهاد طراحی جدی و پی گیر است كه به رغم كارمند بودن در هلال احمر، اصلاً نشانی از فسیل شدگی و عادت به زندگی تكراری و یكنواخت در او نیست. مشخص است كه بعد از اداره ساعت‌های زیادی را طراحی می‌كند. خودش می‌گوید:«تا پاسی از شب، و اگر لازم باشد تا نزدیكی‌های صبح كار یا مطالعه می‌كنم و بعد از استراحت مختصری به سر كار می‌روم.»

در كارهای اخیرش نیز به نكات جالبی رسیده است. از جمله این كه طراحی‌‌های او ابهامی یافته‌اند كه به ذهن بیننده این مجال را می‌دهند تا معانی اثر را گسترش دهند و دیگر این كه در طراحی‌هایش به زبانی منحصر به خود رسیده است و به عبارتی كارهایش حكم امضاهای او را یافته‌اند. اما این مشكل نیز در روبرو شدن با آن‌ها وجود دارد كه تركیب و برخوردهای یكسان و همچنین مضمون‌های یكنواختی كه در طراحی‌هایش تكرار می‌شوند، سبب می‌شود تا بعد از دیدن هر نمایشگاه خاطره‌ای نیز از تك‌تك كارها در ذهن باقی نماند. گاوزن نقاش جوانی است و با وجود سال‌های بسیار پیش رو باید منتظر بود و دید.

October 05, 2005

به یاد ربنای استاد

شبهاي مرور کردن نفس است....وروزهاي غلغلک دادن چشم ودل به سوهان نخواستن ونطلبيدن...شايد امسال نه به عادت که به اراده ...در پي طلب خويش بگرديم...ان طلب که گمشده اي است دربرزخ دنيا.... خويشتن خدايي خويش را جستجو کردن با تمرکز بر روح ...مي گويند خدا ضيافتي دارد ..و مهربانترشده است...که خودش بهتر ميداند...هميشه مهرباني است او...به ميهماني خدا برويم...من را هم ببريد...وبه قول ال احمد...قران بخوانيم...فقط.. وربنای شجریان ای کاش...دوباره به گوش برسد

October 02, 2005

سرمايه های هر دلی حرفهايياست که برای نگفتن دارد وحکايت ما ...حکايت ان کاتب است که سه گونه خط نبشتی....... وباز با دلتنگی اغاز کنيم.... ...خدايا برانان که فهم زندگی را از تو اموختندو دلتنگ اسمان بزرگ تو بودند بياموز که در زمين يارورهنمای آنان باشند که تيرگی شب مجالی برای ديدن نور اسمان تو برايشان نگذاشت.وغم نان بی قيمت دنيا خيال نامشان را الوده ساخت و زبری شکم از راه لطيف دل بازشان داشت. و اخرين خط دلتنگی خط سوم مردمان خميده کوچه است.که الف قامتشان زير گرانجانی غرورشان ساليان سال خميده است.و حرف نهانشان را جز به خط سوم ننوشته اند.و ادبيات که زمانی دورلب دريا گرديده است بايد عميق ترين کلام رااز حوض کوچک اين مردمان صيد کند . چه داند وچه شناسد نوای بلبل مست کلاغ بهمنی ولک لک بيابانی

October 01, 2005

September 18, 2005

.قار...

گذرکنيم
از جاده که کسي نمي ايد.
دل به پرنده دهيم ....
اين اسمان کبودکه به زمين مي خورد...
در افق شايد هيچ سفري به اسو نرسد
درگذرکلاغيم شايد
بگذار.....بگذرد
لب نيست.ترانه نيست.سخن نيست
صداي کلاغ است ودهانها همه.....
منقاري که به کاردريدن مي ايد
نه سخن گفتن ......
.حرفي نيست
تنها قار.......
منقار

September 09, 2005

دايره اي به گرد خويشم........
.در وسعت خويش گرفتار..
.نه به عمق..
.کشيده شده در اقطار به زنجير..
.وامتدادم..
.به مداد کودکي مي رسد..
.که در صفحه اي پرخط...
روي مفهمومي دوار
...تمام بغضش ...
.....نقاشي ميشود

چرخ....

چرخ وفلک که بلندم کند اسمان می اید روی سرم پنجره ای روبه کوچه
بسته میشود ودلم میریزد.... تا پایین بیایم
وفکر می کنم انگار رفته ای ....چرخ می خورم انگار می رقصم وبراسمان لعنت می فرستم ...لعنت وان ابی ها که پنجره تو رابسته اند لعنت ......... وتا یک چرخش دیگر نگاهم پخش میشود روی سنگفرش ردپایی نیست اما عطر گذشتنت سر کوچه را گیج کرده است وچرخ وفلک هم
.............زیر طاقی گریه می کند

September 07, 2005

...من

August 31, 2005

...نفس

...........فرقی نمی کند چه از اسب افتاده باشی و......چه از اصل........... ما از نفس افتاده ايم.... چيزی می گردد گرد سرم.....هيچ راهی به دلم ندارد.... از همين است که می ترسم ...بايد برم بالا بالا بالاتر نه پرواز نه... می خواهم دمی روی آب بيايم گفتم که... از نفس افتاده ام

August 25, 2005

افرینش....

در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود ” و “ كلمه ” بي زباني كه بخواندش و “ انديشه ” اي كه بداندش ، چگونه مي تواند بود ؟ و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ، و با “ نبودن ” چگونه مي توان “ بودن ” ؟ و خدا بود و ، با او ، عدم و عدم گوش نداشت ، حرفهائي هست براي “ گفتن ” ، كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم . و حرفهائي هست براي “ نگفتن ” ؛ حرفهائي كه هرگز سر به “ ابتزال گفتن ” فرود نمي آورند . حرفهائي شگفت ، زيبا و اهورائي همين هايند ، و سرمايه ماورائي هر كسي به اندازه حرفهائي است كه براي نگفتن دارد ، حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا ، كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند ، و كلماتش ، هر يك ، انفجاري را به بند كشيده اند ، كلماتي كه پاره هاي “ بودن ” آدمي اند … اينان هماره در جستجوي “ مخاطب ” خويشند ، اگر يافتند ، يافته مي شوند … … و … در صميم “ وجدان ” او ، آرام مي گيرند . و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند ، و اگر او را گم كردند ، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند . و خدا ، براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت ، كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي كرد . و عدم چگونه مي توانست “ مخاطب ” او باشد ؟ هر كسي گمشده اي دارد ، و خدا گمشده اي داشت . هر كسي دو تا است و خدا يكي بود . هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند ، “ هست ” . هر كسي را نه بدانگونه كه “ هست ” احساس مي كنند ، بدانگونه كه “ احساسش ” مي كنند ، هست . انسان يك “ لفظ ” است ، كه بر زبان آشنا مي گذرد ، و “ بودن ” خويش را از زبان دوست ، مي شنود . هر كسي “ كلمه ” اي است ؛ كه از عقيم ماندن ميهراسد ، و در خفقان جنين ، خون مي خورد ، و كلمه مسيح است ، آنگاه كه “ روح القدس ” – فرشته عشق – خود را بر مريم بيكسي ، بكارت حسن ، ميزند و با ياد آشنا ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را – كه عدمي است خواهنده ، منتظر ، محتاج – از “ حضور ” خويش ، لبريز مي سازد و آنگاه ، مسيح را كه آنجا ، چشم براه “ شدن ” خويش بي قراري مي كند ، مي بيند ، مي شناسد ، حس مي كند و اينچنين ، مسيح زاده مي شود ، كلمه “ هست ” مي شود ، در “ فهميده شدن ” ، “ مي شود ” . آنگاه ديگري ، به خودآگاهي مي رسد ، كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند ، “ عدمي ” است كه “ وجود خويش ” را حس مي كند، و يا “ وجودي ” كه “ عدم خويش ” را . و “ آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه ، خدا بود ” . عظمت همواره در جستجوي چشمي كه او را ببيند ، و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد ، و زيبائي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد ، و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد ، و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند ، و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور ، اما كسي نداشت . خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند ؟ و خدا مهربان بود و چگونه مي توانست مهر نورزد ؟ “ بودن ” ، “ مي خواهد ” ! و از عدم نمي توان خواست . و حيات “ انتظار ” مي كشد ، و از عدم كسي نمي رسد . و “ داشتن ” نيازمند “ طلب ” است . و پنهاني بيتاب “ كشف ” ، و “ تنهائي ” بيقرار “ انس ” . و خدا از “ بودن ” بيشتر “ بود ” ، و از حيات زنده تر ، و از غيب پنهان تر ، و از تنهائي تنها تر ، و براي “ طلب ” ، بسيار “ داشت ” و عدم نيازمند نيست نه نيازمند خدا ، نه نيازمند مهر نه مي شناسد ، نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد و نه هيچگاه بيتاب مي شود كه عدم “ نبودن ” مطلق است ، اما خدا “ بودن ” مطلق بود . و عدم فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست و خدا “ غناي مطلق ” بود و هر كسي ، به اندازه “ داشتن هايش ” مي خواهد . و خدا گنجي مجهول بود كه در ويرانه بي انتهاي غيب مخفي شده بود . و خداوند زنده جاويد بود كه در كوير بي پايان عدم “ تنها نفس مي كشيد ” . دوست داشت چشمي ببيندش ، دوست داشت دلي بشناسدش و در خانه اي گرم از عشق ، روشن از روشنائي ، استوار از ايمان و پاك از خلوص خانه گيرد . و خدا آفريدگار بود . و دوست داشت بيافريند ، زمين را گسترد و دريا ها را از اشك هائي كه در تنهائي اش ريخته بود پر كرد و كوهها اندوهش را - كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود - بر پشت زمين نهاد ؛ و جاده ها را – كه چشم به راهي هاي بي سود و بي سرانجامش بود – بر سينه كوهها و صحراها كشيد ، و از كبريائي بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دريچه همواره فرو بسته سينه اش را گشود ، و آههائي آرزومندش را – كه در آن از ازل به بند بسته بود – در فضاي بيكرانه جهان رها ساخت . و با نيايش هاي خلوت آرامش ، سقف هستي را رنگ كرد ، و آرزوهاي سبزش را در دل دانه ها نهاد ، و رنگ “ نوازش ” هاي مهربانش را به ابرها بخشيد ، و از اين هر سه تركيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد ، و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد ، و عطر خوش يادهاي معطرش را در دهان غنچه ياس ريخت ، و بر پرده حرير طلوع ، سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد . و در ششمين روز ، سفر تكوينش را به پايان برد . و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، “ بامداد حركت ” را آغاز كرد : كوهها قامت بر افراشتند و رودهاي مست ، از دل يخچال هاي بزرگ بي آغاز ، به دعوت گرم آفتاب ، جوش كردند ، و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و ، بيتاب دريا - آغوش منتظر خويشاوند - درياها آغوش گشودند و … در نهمين روز خلقت ، نخستين رود به كناره اقيانوس تنهاي هند رسيد و اقيانوس ، كه از آغاز ازل ، در حفره عميقش دامن كشيده بود ، چند گامي ، از ساحل خويش ، رود را ، به استقبال ، بيرون آمد و رود ، آرام و خاموش ، خود را ، - به تسليم و نياز - پهن گسترد ، و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد ، و اقيانوس - به تسليم و نياز - لبهاي نوازشگر خويش را پيش آورد و بر آن بوسه زد . و اين نخستين بوسه بود . و دريا ، تنها آواره و قرارجوي خويش را در آغوش كشيد ، و او را ، به تنهائي عظيم و بي قرار خويش ، اقيانوس ، باز آورد . و اين نخستين وصال دو خويشاوند بود . و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود و خدا مي نگريست . سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و : باران ها و باران ها و باران ها ! گياهان روئيدند و درختان سر بر شانه هاي هم برخاستند و مرتع هاي سبز پديدار گشت و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند و ماهيان خرد سينه درياها را پر كردند … و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي آمد و دريچه صبح را مي گشود و ، با چشم راست خويش ، جهان را مي نگريست و همه جا را مي گشت و … هر شامگاهان ، با چشمي خسته و پلكي خونين ، از ديواره مغرب ، فرود مي آمد و نوميد و خاموش ، سر به گريبان تنهائي غمگين خويش فرو مي برد و هيچ نمي گفت . و خداوند خدا ، هر شامگاه ، بر بام آسمان بالا مي آمد و ، با چشم چپ خويش ، جهان را مي نگريست و قنديل پروين را مي افروخت و جاده كهكشان را روشن مي ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مي آويخت ، تا در شب ببيند و نمي ديد ، خشم گرفت و بيتاب شد و تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها كرد تا آن را بدرد و نمي دريد و مي جست و نمي يافت و … سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نوميد ، فرود مي آمد و قطره اشكي درشت ، از افسوس‌ ، بر دامن سحر مي افشاند و مي رفت و هيچ نمي گفت . رودها در قلب درياها پنهان شدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو مي پراكندند ، و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق بر مي داشتند و جانوران ، هر نيمه ، با نيمه خويش بر زمين مي خراميدند و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا مي افشاندند و اما … خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابديت عظيم و بي پايان ملكوتش بي كس ! و در آفرينش پهناورش بيگانه ، مي جست و نمي يافت . آفريده هايش او را نمي توانسنتد ديد ، نمي توانستند فهميد ، مي پرستيدندش ، اما نمي شناختندش و خدا چشم به راه “ آشنا ” بود . پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش غريب مانده است ، در جمعيت چهره هاي سنگ و سرد ، تنها نفس مي كشيد . كسي “ نمي خواست ” ، كسي “ نمي ديد ” ، كسي “ عصيان نمي كرد ” ، كسي عشق نمي ورزيد ، كسي نيازمند نبود ، كسي درد نداشت … و … و خداوند خدا ، براي حرف هايش باز هم مخاطبي نيافت ! هيچكس او را نمي شناخت ، هيچكس با او “ انس ” نمي توانست بست “ انسان ” را آفريد ! و اين ، نخستين بهار خلقت بود
هبوط . دكتر علي شريعتي

سکوت سرشار از ناگفته هاست

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند ، روياهايش را آسمان پُر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي و اشكي نريخته مي ماند... سكوت سرشار از سخنان ناگفته است ، از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده.. در اين سكوت حقيقت ما نهفته است ؛ حقيقت تو و من ! براي تو و خويش چشماني را آرزو ميكنم كه چراغها و نشانه ها را درظلماتمان ببيند ، گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشيمان بشنود . براي تو و خويش روحي كه اينهمه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوئيم . گاه آنكه ما را به حقيقت ميرساند ، خود از آن عاريست ، زيرا تنها حقيقت است كه رهايي ميبخشد ! از بخت ياري ِ ماست شايد كه آنچه مي خواهيم يا بدست نمي آيد يا از دست ميگريزد. ميخواهم آب شوم در گسترهء افق آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز ميشود. ميخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم حس ميكنم و ميدانم دست مي سايم و ميترسم باور ميكنم و اميدوارم كه هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد. ميخواهم آب شوم در گسترهء افق آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز ميشود... مارگوت بيكل

August 19, 2005

علی...حقیقتی برگونه اساطیر

ای علی ...ای شیر..
.....مرد خدا و مردم
تو ای حقیقت که به روش اسطوره های
نایافتنی برما گذر می کنی
ودر ناشناس ترین چهره خویش
بر راد مردی حکم می رانی
..آخر.
چگونه عاشقانت را در خواری رها می کنی؟
ولادت حضرت علی را تبریک می گویم
وشباهتش را به هرکسی دراین دوران تکذیب
می کنم

August 18, 2005

روزی....

......سلاخ نمی گریست..تمارض می کرد

جنید سه روز خودرا از چاه آویزان کرد0
که چه؟
روشنفکر شد
برحال خود و خلق گریست
و ایزد برقلبش پنجره ای گشود
که آنها را واگذارو به ما پیوند
حال روشنفکر را آویزان می کنند و
پنجره را می بندند
تا به ایزد
بی ایمان شود....
عجب
چه قدر اختلاف است بین زمان ما وجنید
تنها اشتراکش
ایزد است
که راه را برخودنیزبسته می بیند
وناله ها از چاه
هنوز برپاست...

August 16, 2005

......کلاغ.

زيبا... در خلوت کتابخانه....
...عکس تو بر صفحه ای کهنه لاک می خورد
زیر عکست می نویسم
زیبا
که همیشه
زير پنجره هر سار که می خواند لهجه اش به خنده های تو شباهت دارد صدا....
...صدا....
کسی انگاراز این اتاق می رود
که بلند میشوند
کلاغهای روی شیروانی
انگار ترا درخیابان دیده باشند
...که تند می گذری و
تا به خود بیایم
زیر عکسی که دیگرنیست
نوشته ام کلاغ
....
انگار
اشاره تمام غروب های کاغذی این کوچه
به چتر من است
که از ریزش شب می ترسم
واز خیابان که بی تو تاریک میشود
وکلاغ ها
که همیشه
به لهجه خودشان
به لهجه غروب های بی آسمان
...........از تو می گویند
از غروب های این خیابان
که آسمانش
سرخی چشم کلاغ را از لب تو انگار میگیرد
تا بترسم
تا نپرسم
هرکلاغ چگونه آبی را
کوچک وکوچکتر به قیچی بال می گیرد
تا سوال نکنم
که اینهمه کلاغ بیکار نمی نشینند برای قار
برای منقار
برای
درد دل
کلاغ که دل ندارد.......
قاردارد
منقار......
رد وبدل انچه از چشمت تو درخیابان مردم خوانده اند
ومن باز نبوده ام که چیزی راعمیق
از این دنیای خنک
تفسیر کنم....
زیبا
سقف اسمان از پرواز کلاغ پایین تراست....
باور کن
وگرنه که چتر نمی گرفتم برسرم
از ترس شب کلاغ
زیبا..... در برابرم بنشين واز تمام تابلوهاي نقاشی جهان
بگذار... به چشمان تو غروب کند
اين افتاب که در سينه من می تپد... زيبا................

قشنگ یعنی چه؟

قشنگ يعنی همه اين حرفها....
هميشه شاعر بی هيچ دليلی در استانه گريه سخن می گويد.....
پرده را که می کشی...امشب نم حرفهای خيابان می پيچد در اطاقت حرفهای خيابان هميشه نم دارند... در گذر شبها... روی پياده رو می مانند تا يک بی خبری چون تو...از خواب بلند شود... وپرده را کنار بزند.... تا بی عطر نارنج...نم دهان مردمان روز در اطاق شبت بپيچد... وشايد امروز... عطر بوسه پنهانی.. در کوچه ای باريک ودراز که به خيابان می رسد... در ميان نم شب پيچيده است.. که من در اين ظلمات... تنها به چشمان روشن تو فکر می کنم
....
چه جور ميشود که دنيا اخرين ليوانهای مستی و خماری را هی به دست ما ميدهد
. که بنوشيم و فارغ شويم از همه چيز. که هيچ شويم. اخر اينهم تعصب دارد که نفس يکی را درشيشه کنی وهی الله اکبر بفرستی که چه شده!....مزاحم را گرفتم. انگارمذاق ايرانی جماعت خيلی بی عارشده.وگرنه ما که به مرگ هيچ محبوسی افتخارنمی کرديم. باشد.قبول. اين باد وان مباد. اما نفس درشيشه کردن يک ادمی که تو عصبی اش می کنی که فحش بنويسد مگر هنری است. اينهمه گارد نمی خواهد و فيگور نمی طلبد. تو فکر کن که همه ما پشه هستيم.ناچيزيم....باشد.هرچه بگويی هستيم.اصلا فقط تويی.ما هيچ نيستيم.... اما اقايان مگر پشه را با بمب هلاک می کنند. اينطور که هيچی نمی ماند جز خاکستر. نبخشيد.که فکر کنيم کريميد. گذر کنيد از جان اين مرد که قلمش بلندتر از چوب معيارشما بود. گذر کنيد..از گنجی. که شيشه ديگرجای نفس ندارد

August 15, 2005

... اگراشتباه نکنم اين رو تو کتاب<جاناتان مرغ دريايی> يا همون پرنده ای به نام اذرباد خوندم.اولين کتابهايی که مستی نوجوانی رو از سر من گرفت و روحم رو شتاب داد..تا به اين ناکجا برسم... والبته شازده کوچولو..ترجمه شاملو...جايی که روباه به مسافر کوچولو می گه: من رو رام خودت کن...منو اهلی کن...وواقعا اهلی شدن هم عشق مياره هم محدوديت ...وهم دلتنگی...يک جايی جاناتان می گه: چرا سخترين کار اينه که يک پرنده رو متقاعد که آزاد است...شايد واقعا سخت ترين کار همين باشه...به اين سوال بی مسخرگی فکر کنيم...
اونا که مي دونند پاسخي ندارند ما که نمي دونيم...به طريق اولي ساکتيم! زير اين گنبد کبود...باور کن هيچکسی به اندازه قلب من نبود.. وقتی قلب انسان وسيع بشه ..چه نياز به همهمه کوچه خوشبخت ادمهايی مثل من که اينده رو ازشون می گيرن...شايد مقرره که تنها با بليط خاطرات سفر برن... يک قلب هميشه توی زير زمينش دفترهای مشق و ديکته ای داره که دارن خاک می خورن من زياد نوشتم و ديکته هام زياد بوده اما اين که دوباره تجربه می کنم به اين خاطر شايد باشه که از نمره اون ديکته ها ناراضی ام ...صفر ....صفر هم در تهی داخلش يه دنيای بی نهايته... بعضی وقتا بايد به چيز های نامتعارف دل بست... مثل صفر... صفر يعنی آغاز....؟ اين که بوی اميد می ده...نه نوميدی......

رمان......

نمی دونم..چقدر با دنيای رمان اشنا هستيد.به نظر من يک رمان خوب و عميق گاهی از گادامرو ليوتارو وديو.يد لاچ وافلاطون و همه زندگان ومردگان به نام وبه ياد فلاسفه، گاهی بهتر به شما اموزش فلسفه می ده.مثلا ژان کريستف رومن رولان، ويا بار هستی کوندرا،يا دانه زير برف سيلونه،يا اوليس جيمز جويس که به هزار زحمت گيرش اوردم. در مورد روش مبارزه هم.باور کنيد نان وشراب يک مجموعه کامل خودسازی برای چريک شدنه. يا صدسال تنهايی مارکز واقعا جامعه امريکای لاتين رو با مردم شگفتش و ديکتاتورهای عج وجقش بهتراز هر کتاب جامعه شناسی بوميان امريکا نشون می ده. يا کليدر دولت ابادی که جامعه روستايی و روابط مربع خان-کدخدا-اژدان-رعيت رو به بهترين شيوه تشريح می کنه. تو اين روزها اگه تونستيد يه نگاهی هم به داستان کوتاه کلاه کلمنتيس بندازيد.از کندرا. برای خودمم جالبه که در نهانگاه شخصيتم هنوز دون سپينا و کريستف رو می بينم.يعنی يک نوع شبيه سازی به قهرمان داستانی که پونزده -بيست سال پيش خوندم. وسيطرش اونقدری هست که نمی تونم انگار راهی ديگه برم. نان ئوشراب انگار وضعيت روشنفکری دينی ايران رو بيان می کنه. انگار کتابی از شريعتی می خونی ياد شريعتی افتادم. کسی که روش فکر کردن رو ياد می ده نه فکری رو بهت ياد بده

August 14, 2005

dastan

به قول کافکا...نوشتن تجربه بیرون جهیدن از صف مردگان است...همه نوشته ها سایه ای از نویسنده هستند...من هم سایه ای را به اینجا کشانده انم....نوشتن گرچه در بحث داستان نويسی کاری خلاقه است..اما اختراع نيست...کشف خويشتن خود در روايته.روايتی که شکل ديگری از خودته...تويی که انکارش می کنی...دوستش داری...يا ازش تنفر داری...ببينم اکانتم چقدر می کشه که بنويسم خوب می خواستم يه داستان از خودمو اينجا بذارم.راستش من شخصيت حيرت زده وپرتناقض اين ادمو دوست دارم....شايد سايه ای از خودم باشه! داستان

داستان يه روشنفکر کت وشلواری با کفشهای کتانی... ...................... دهاتي ........................................... ببخش كه اين چند خط را توهم نوشتم. ورقه ها را هم كه مي بيني ، از صفحه تقويم كنده ام. به تاريخش كه نگاه كني، شايد به ياد آخرين باري بيفتي كه زدم روي شاسي تلفن و حرفهايم را قطع كردم. سردبير عزيز! دو سال گذشته است و نمي دانم روزي چند بار اين خاطره ها يا … نمي دانم، هرچه كه هست را خوانده ام! اين اواخرمي خواستم كه كاغذها را بسوزانم اما گفتم شايد به دردت بخورد. اگر خواستي بعد از خواندن آنها را بسوزان. ....................................................................................................................................... …الان دو سال از ماجراي تو و او مي گذرد. يك حس غريب به تو ديكته مي كند كه تو عاشق نبوده اي. وگرنه نمي گذاشتي كه با آن مردك... . از اولش هم عشقي در كار نبود. تو يك خبرنگار پاره وقت بودي و او در روزنامه كاره اي بود. توي جلسات روزنامه براي اين كه يك حامي داشته باشي تا شايد كارت بگيرد و به حرفهايت اهميتي بدهند، موقع حرف زدن،دور آن ميز بزرگ سردبيري، به او نگاه مي كردي. چند جلسة اول وقتي كه حرف مي زدي، جواب لبخندش را مي دادي. اما بعد از آن... نمي دانم چرا كمتر توي جلسات مي آمد. خيلي نامنظم شده بود. تازه تو هم ديگر به حمايت او احتياج نداشتي. جانشين مدير تحريريه شده بودي! خرت از پل گذشته بود و ميز و صندلي ات را داشتي. حتي آزادانه در اطاق بزرگ سردبير سيگار مي كشيدي همه به حرفهايت گوش مي دادند. خبرنگارهاي جوان كه چند سال از خودت كم سن و سال تر بودند، مؤدب جلوي ميزت مي ايستادند و تو آرام عينكت را جابه جا مي كردي. بعضي ها مثل خودت دانشجو بودند. اما کسی تو را نمی شناخت نمي دانستند تبارو تاریخت به کجا آویزان است. صبح ها كه زنجير پردة دراپه را مي كشيدي و آفتاب پرده پرده روي ميزت مي افتاد، كسي سكوت اتاقت را كه سه نفر ديگر در آن كار مي كردند به هم نمي زد. و غروب كه كار تحريريه تمام مي شد، براي خداحافظي اغلب همه به تو سري مي زدند. اما آن صبح كذايي كه با عجله آمد و روزنامة ديروز را محكم بر سر ميز زد، همه چيز را خراب كرد: آقاي مدير..ر..ر. اين مسخره بازيها چيه؟ مدير را طوري تلفظ كرد كه انگار حرف آخر رفتگر را تأكيد مي كند. تكاني به صندلي دادي و تمسخرش را جواب دادي: -خوب حالا مدیر.... چی شده سعي كردي كه لحن اش را تقليد كني. - خودت هم مي دوني كه گند زدي! - عذر مي خوام. من گندی اگه زدم این تازگی ها نبوده که شما خبرشوشنیده باشید ... برايت فرقي نمي كرد كه داردچه مي گويد. از خطاب نزديكش لذت مي بردي. لبخند مسخره اي زدي. انتظار داشتي كه او هم کوتاه بیاد. اما از دنده چپ بلند شده بود.صورتش برافروخته شد. كمي عقب كشيد. زيرلب شروع به حرف زدن با خودش کرد. انگار كه داشت براي بلند بلند فحش دادن خودش را آماده مي كرد.طوری نگاهت می کرد که نفست تنگ می امد. لبخند روي صورتت ماسيد. با دستپاچگي از صندلي گردان بلند شدي و گفتي: - خواهش مي كنم بنشينيد خانم.شما انگار حالتون خوب نیست. صورتش را نزدیک کردوهمانطور توي چشمهايت خيره شد. آنقدر كه ترسيدي. دستش را محكم روي ميزت كوبيد و داد كشيد: - شما و امثال شما احمقيد.... احمق آثار صدایش تا چند لحظه توی اطاق بود.وقتی دید تو جیکتم در نمی آد کمی دور و بر را با نگاه تندش ورانداز کرد و شلنگ انداز اتاق را ترك كرد. چند لحظه بعد همه تحريريه توي اتاق بودند. آن لحظه فكر مي كردي كه چقدر اتاق براي اين جمعيت تنگ است و چقدر كوچك شده اي. خيلي كوچك. همه تو را با بهت نگاه مي كردند. يكي از خبرنگارهای نورچشمی در گوش سردبير با تمسخر گفت: - من مخالف خشونتم! و بعد سرش را در شانة نفر سوم فرو برد و بي صدا خنديد. داشت مقالة رمانتيك تو را مسخره مي كرد. سردبير در حالي كه لبخند شيطنت باري بر لب داشت با نگاهش از تو می پرسید چی شده. بالاخره دستهايش را بالا برد و با صداي بلند گفت: - خانم ها و آقايون، برن سركاراشون …کسی اینجا نمونه... و بعد خودش هم بيرون رفت، بدون اينكه با تو حرفي بزند. از عصبانيت گوشة چشمت مي پريد. شايد ده تا سيگار كشيدي. و اين كار را بدتر مي كرد.حالا سه جفت چشم حالت غيرعادي تو را زير نظر داشتند. نيم ساعت بيشتر تحمل نكردي.كيفت را بستي و بيرون زدي. حالت آنقدر بد شده بود كه به برداشتن روزنامه اي كه بر سر ميز كوباند، فكر نكني. دو ماه از آنروز گذشت. تحريريه برايت زندان انفرادي شده بود. با همه سلام و عليك رسمي مي كردي. درست شده بودي مثل كسي كه منتظر حكم اخراجش است و براي دير آمدن حكم اخراجش دست به هر كاري بزند. از آن روز رفتارت خيلي عوض شد. حتي در خفا تملق سر دبير را مي گفتي . شعرهاي روي ديوار عذابت مي دادند: - پشت درياها شهري است… قايق كجا بود. حتي جرأت نداشتي روي صندلي ات جابه جا شوي. صداي جيرجير صندلي كه بلند مي شد خيال مي كردي كه يك نفر مي آيد ميزند بيخ گوشت. فارسي حرف زدن برايت مشكل شده بود. خيال مي كردي كه الان يك گاف حسابي ازت مي گيرند. با دستپاچگي روزي چند بار به گلدان بزرگه وسط اتاق آب مي دادي تا شايد تحركت را ببيند. اما آنروز كه سردبيراول صبح پشت تلفن گفت: -يعني هيچي. وايسا الان خودم ميام پيشت.. واي كه در آن يك دقيقه كه سردبير ،آمدنش طول مي كشيد، هزار و يك خيال توي سرت مي آمد. بيشتر از هر چيز توي اين فكر بودي كه مي خواهد عذرت را بخواهد. تو این چند سال برایت تجربه شده بود که بیکاری از اینجا معنیش باز سرگردانی و تملق هزار ادم دسته چندم است برای کارو علایقت . اما سردبير كه روبرويت نشست، هیچ علامتی برای دربدری تو تو صورتش نبود . خيالت كمي راحت شد: - من ميومدم خدمتتون. - نه، واجب شد كه اومدم .اين اخوي خانم دادخواه چند روزيه كه فوت شدهبیچاره. خوب براي تو چه اهميتي داشت. به درك. اما گفتي: بله، ... آها... فوت شده. - آره بنده خدا، ما هم نمي دونستيم…. سعي كردي كه از موقعيت استفاده كني و مثل گذشته ها عادي حرف بزني: - عجب، خیلی بد شد ما دیر فهمیدیم.گفتید مراسم دارن؟ - اين خانم بيات آشنا شونه. گفت كه مراسمشون تموم شده. سيگاري روي لبش گذاشت و پاكت را از روي ميز تو جيب گذاشت. بعد در حالي كه حرفهايش توي پك سيگار گم مي شد گفت: - دو نفر از خانم ها را بردار. من و خانم بيات پايين هستيم. با ماشين خودم مي ريم... توي آهو بيابان سردبير كه كوچه هاي پايين شهر را يكي يكي، پشت سر مي گذاشت، سعي كردي كه براي روبرو شدن با او قيافة غمزده و آشنایی به خودت بگيري. مثلاً تأثر از مرگ برادر همكار!! وارد حياط كه شديد، درِ سمت چپ رديف اتاق هاي كرسي آن خانه بزرگ و قديمي اتاق او قرار داشت . تا به در چوبي آبي رنگ برسي كه نيمه باز بود،هنوز داشتي حياط را ديد مي زدي كه سردبير گفت: -يا الله. و تو هم وارد اتاق شدي. سرت به قالي ماشيني لاكي رنگ اتاق گرم بود. فاتحه كه تمام شد تو هم سرت را بلند كردي كه بگويي خدا رحمتش كند. اما رحمتش كند توي دهانت ماند. وقتي كه بهش نگاه كردي، دلت هري فرو ريخت. توي آن لباس مشكي، هيچ كس را آنقدر زيبا نديده بودي. سردبير دربارة مردن و قسمت و اين چيزها وراجي مي كرد، ولي تو حالي به حالي مي شدي. مثل اينكه آمده باشي خواستگاري. براي اينكه عادي جلوه كني، به چهارگوشه اتاق سرت را گرداندي. و پشت سر هم از روي ريا كاري آه خفيف مي كشيدي. اتاق انگار يك معبد كهنة نپالي باشد.همانطوری که هدایت می گفت انگار. همه چيزش عتيقه بود. دو قاب عكس توي طاقچه بودند. آن يكي كه سبيل كلفتي داشت حتماً برادرش بود كه توي عكس دكمه هاي يقه اش باز بود و يك روبان كوچك سياه گوشة قابش. و ان يكي كه هم عكس اش قديمي بود هم كراواتي، حتماً پدرش بود. توي اين فكرها بودي كه چشمت به قاب كوچكي افتاد، درست بالاي سر خودش ـ كه دو زانو ايستاده بود و چشمانش خمار و سرخ شده بود ـ عكس يك پيرمرد ديگر.و به زور توانستي نوشتة زير آن عكس نسبتاَكوچك را بخواني: -....هژار.... شاعر بزرگ ميهن درگذشت… این تیتر واین عکس را کجا دیده بودی؟.... يكباره افتادي در چالة خاطرات آن روز كه دادخواه مقاله داده بودوتو احمق كنارش نوشتي خدا رحمتش كند و به آن پسرك گفتي كه يك شعر از لوركا به همين اندازه جايگزين كند. پس تو احمق بودي چون كه هژار را نمي شناختي. حتماً پسرك به او گفته بود كه تو تيتر او را خط كشيده اي و… به او كه نگاه كردي دوباره دلت بالا و پايين شد. سردبير آخرين تعارفات را مي فروخت. اوهم با احترام جواب مي داد: بله... بله... . فاتحه آخر را كه خوانديد خودش كفشهاي همه را جفت كرد. و مرتب در حالي كه دولا شده بود مي گفت: زحمت كشيديد... زحمت كشيديد... وقتي كه همه كفشهايشان را پا كردند از همه تشكر كرد. اما به تو فقط سري تكان داد. پله ها را كه پايين آمديد: سردبير برگشت و به او كه تنها روي طارمي ايستاده بود گفت: - پس ما تو ماشين منتظرتون هستيم. عجب زيبا شده بود.آمدني توي ماشين سردبير حرف اين بود كه برادره معتاد بوده. و تو توي دلت كيف مي كردي: - خانمه همين بود.پر افاده پر رو.... اما حالا همه چيزش را تحسين مي كردي.حتی برادرمرحومش برایت رشید و بزرگ جلوه می کرد چند دقيقه بعد كه ماشين راه افتاد، او درست پشت سر تو در صندلي عقبي نشسته بود. نفست بالا نمي آمد. چند بار خواستي كه حرفي بزني. اما ترسيدي كه خراب كني و حرفت را به سرفه برگرداندي. آن شب تا صبح نخوابيدي. تمام ذهنت پر شده بود از يك زن سياهپوش كه چشمان خمارش ديوانه ات مي كرد. صبح در كنار تسليت همكاران يك تسليت اختصاصي به اسم خودت زدي. شايد همكارانت خيال مي كردند كه بعد آنهمه عداوت، تو عجب آدم خوبو بی کینه ای هستي.يا مثلا چقدر انساني. اما براي خودش ارزشي نداشت. اين را موقعي فهميدي كه گزارشات سرويس ادبيات را در آن بعداز ظهر روي ميزت گذاشت. و فقط گفت: - لازم نبود ولی از بابت تسليتتون ممنون. آنقدر آبكي اين را گفت كه خيال كردي كه جمله بندي عرض تسليت را اشتباه زده اند. اما جمله بندي رمانتيك تو در پايين صفحة اول هيچ نقصي نداشت. مسئله اين بود كه اسم تو برايش بي اهميت بود. در چند ماه پس از آن هر بار كه او را مي ديدي دست و پايت به لرزه مي افتاد. ترس بود. عشق بود. كارت درآمده بود. اگر از رماني مطبي مي نوشت، فوراً مي رفتي آن رمان را مي خريدي و به دقت مي خواندي تا شايد علايقش را بفهمي. هر روز به ديدنش وابسته تر مي شدي . و او مثل يك آونگ با تو بازي مي كرد. وبالاخره در آخر بازي خردت كرد. آنروز كه با آن مردک ريش پرفسوري شيك پوش بي شعور وارد اتاق ات شد. و توي بدبخت بالاي ميز رفته بودي كه مهتابي اتاق را انگولك كني. ريش پرفسوري را مي شناختي. مدير يك انتشارات پر طمطراق و بزرگ. همان كسي كه چند بار التماسش كردي كه كتاب مزخرفات روشنفكري ات را چاپ كند. و او هر بار با ريشخند جوابت را می داد و بارآخر از طريق منشي اش بهت گفت، كه ما فقط آثار بزرگ را چاپ مي كنيم.بروید کار بزرگی بنویسید. حالا آمده بود و ريش مسخره اش را هم آورده بود. _اوه، شما هم اينجاييد. و الكي خنديد. مرتيكه همدندان پدردختره بود، ام از زور خوشي يك گيس سفيد هم نداشت. تو با دستپاچگي گفتي: سلام عليكم. در وسط آسمان و زمين منتظر بودي كه پيش دادخواه حسابي ريشخندت كند. _استاد اين كتوني ها مخصوص برق كشي هستند؟ و قه قه هر دو زدند زير خنده و شانه به شانة هم از اتاق بيرون رفتند. خون درگردن باريكت دويد. همانطور كه استارت مهتابي در دستت بود و مثل برق گرفته ها از بالاي ميز به در اتاق خيره شده بودي، همه چيز را خواندي.دنيا شايد به آخر مي رسيد. كاش هيچ وقت از اين ارتفاع كوتاه به واقعيت زندگي نگاه نمي كردي. ريش پرفسوري قاب دختره را دزديد. تو ديگر در آن نشريه كاري نداشتي. بايد به دهت بر مي گشتي. بايد گاو آهن به گردن لاغرت مي انداختي. زندگي امثال تو پر از تناقض است .آخر بگو كدام آدم احمق با كت و شلوار خاكستري، كتاني سفيد مي پوشد. مرتيكة دهاتي. حالا توي شهر خودت هم كه كار نيست. اگر هم باشد براي بچه مسلمانهايي است كه اينقدر عاقل هستند كه روزي دو تيغ حرام صورتشان نكنند. همه اش همين بود. اين اتوبوس كه اين مطالب را در آن مي نويسي دارد تو را برمي گرداند. اما تو ديگر نمي تواني كسي باشي. عجب توي برزخ ماندي عجب… ...................................................................................... خب سردبیر عزیز! فكر مي كنم كه همه چيز را الان فهميده اي. داستان نيست.حديث نفس يك آدم دهاتي است . يك روشنفكر دهاتي كه درد داشت. و لي در دنياي آن همه آدم روشنفكر، متاسفانه كسي دهاتي نبود . اگر جايي قلم خوردگي دارد به خاطر تكان اتوبوس بوده.راستش حال پاكنويس كردن را نداشتم. آدرست را از يكي از بچه ها گرفتم. گفت كه هنوز سردبيري. نشريه جديدي را هم كه گرفته اي ديدم. راستي اگر توانستي كاري هم براي من دست و پا كن. در دهات كه همه عرق مي ريزند، من احساس مي كنم كه بي مصرفم!… اين دست از وقتي كه به قلم عادت كرد، ديگر نمي تواند بيل بزند. بي صبرانه منتظر جواب نامه هستم. راستي در بخش ادبي هم مي توانم برايت بنويسم. در اين دو سال حسابي به ادبيات بسته شده ام. خودت كه مي داني براي چه؟ قربانت

دهاتي

August 13, 2005

....سکوت

چه ميشود که ادم يک دفعه خود را در برزخ می بيند.... برزخ... همان ديوار بين بهشت و دوزخ.... راستش اين احساس دارد برای من عادت ميشود.می گويند شاعر هميشه بی هيچ دليلی دراستانه گريستن است. من هم که هميشه در استانه چيزی هستم که نمی دانم. درست مثل اينکه روی ديواری افتاده ام که دوطرفش هياهوست. اما نه من زيان انها را می دانم و نه انها حال مرا می فهمند. دوست دارم فيلم را فلش بک بزنم. ببينم چه اتفاقی افتاده.منشاء تمام اين اتفاقات چه بوده. می دانيد ادمی که در درونش هزار دهان برای سخن گفتن داشته باشد و هيچ وقت مجال گفتن به او نداده باشنذ، ميشود ....من. تا دهان باز می کنم...اين هزار دهان با هم به سخن در می ايند. صدايشان قاطی ميشود. ومی ترسم از اين صوت مبهم روی لبهايم. اينست که شايد تقصير کسی نباشد. خودم سکوت کرده ام.........سکوت

August 12, 2005

کودکی

وعشق نه لغزش دو تن به هم است ونه ملال گسیختگی در زاویه های متروک فراموشی... سر سپردگی به یک جریان خاص وجودی است که استعدادش در مخیله هیچ کس جز ان که برای خویش و ان دیگری احترامی مساوی قائل می شود نمی گنجد. جهان کوچک ما گسترده است مانند کلافی که باز می شود وتا مرز ناممکن کشیده می شود ودر همان حال تهی می شود و تو خالی. اقیانوسی که عمقش یک بند انگشت بیشتر نیست!وبرای شنای مورچگان ساخته شده است نه برای انسان که(( در خلقت بعد خدا از هرچیزی بزرگتراست))و شاید باید رند بود وکودک تا یک لحظه در هیاهوی دنیا لحظه ای به شیطنت دور را از گردون به سهم خویش بگیری وتوقف کنی در لحظه ای که عشق پیدا ونهان برتو وارد می شود...چه قدر وقت برای نگاه کردن دارم....نمی دانم نمی دانم.....

.....همین

منحصرشدهمه ی داروندارم به جنون درچه ره خرج کنم اينهمه دارايی را ...اين را الان ديدم....عجب. شده که زير باران گريه کني؟ پس انهمه اشک کجا ميروند؟ ...يک قبيله ای حتما در دنيا وجود دارد که نسبش به من برسد. يا نسب من به ان گروه همزادم که از همشان بی خبرم. دلتنگی ادمی هم اينگونه است. وقتی شعر می ايد و تورا می برد پيش قبيله ات...که خجل نمی شوی از گريستن در برابرشان....که دست همشان را روی گونه ات احساس می کنی... يا وقتی که دراينه خود را نمی بينی....کسی جزتو با خود حرف می زند...از تصوير اينه ياد چيزی در نهانت می افتی که در گذشته ات با تو همزاد بوده است...يا وقتی که همه قبيله تو در کوچه ای خيس ...بی حضور عابرو پاسبان شب...زير يک طاقی با تو ملاقات می کنند...می فهمی که ارزويت همه اينست...که بخارشوی...وبا افتاب فردا صبح...به اسمان بروی..همين.....

July 24, 2005

بذار یه نوشته اینجا بذارم....ازنوشته های قبلی...
...هميشه فاصله ای هست. راستش نوشتن خيلی راحت بود اگه ادم بين قلم وذهنش فاصله ای نداشت... وشايد نوشتن به خاطر همين سخته...کسی که می نويسه فاصله بين ذهن وقلمش رو کم کرده. حسرت شبهايی رو می خورم که سرم پر شده بود از خيال...اما کاغذی نبود.... کاشکی بتونم تمام لحظات يه غروب اذر ماه رو به ياد بيارم. رفته بودم کنار نهر.پشت خيابون پر درخت که قدشون به هواپيما های رهگذر می رسيد. افتاب غروب کرد و توی گرگ وميش سرخ رنگ کلاغ ها داد می کشيدند. انگار مادر کلاغ داشت بچشو می زد. شعر اومد و بردم...چه قدر ...يه دفتر. اومدم ديدم يه نفر داره اونور نهر سيگار می کشه ـببينم خودکار داري؟ ـسيگاری می خوای يعنی دست بردم تو تاريکی و کاغذ سيگارشو برداشتم. پريدم تو خيابون. خلوت شده بوديه خانم رد شد.روم نشد ازش بپرسم. ازدوتا بچه کيف به دست مداد گرفتم و نوشتم. بچه ها ديرشون شده بود. ماشين گرفتم رفتم خونه. داشتم تو خونه می نوشتم که مادر گفت: ديگه سيگار پاکتی می ذاری جلوت.......

سرآغاز

سلام نام کوچک عشق است
...این دفتر یاداشت جدید من است...شاید ماندگار تر باشد...باشد که خودرا گاهی یاد اوری کنم...
امروز سالروز خاموشی احمدشاملوست...پس در اغاز چیزی از او نقل کنم...تا بعد که ببینم حرف حساب خودم چیست....
انسان جنوبی آرمان هنر عروج انسان است . طبعا كساني كه جوامع بشري را خرافه پرست و زبون مي خواهند تا گاو شيرده باقي بماند آرمان خواهي را "جهتگيري سياسي " وانمودمي كنند و هنر آرمان خواه را "هنرآلوده به سياست " مي خوانند. اينان كه اگر چه مدح خودشان را نه آلودگي به سياست بل كه "ستايش حقيقت " به حساب مي آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبائي حتا تا فراسوهاي "زيبائي محض " وظيفه ئي نيست . من هواخواه آن گونه هنرنيستيم و هر چند هميشه اتفاق مي افتد كه در برابر پرده ئي نقاشي تجريدي يا قطعه ئي "شعرمحض فاقدهدف " از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده اش درود بفرستم ، بي گمان ازاين كه چرا فريادي چنين رسا تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كساني چون من نيازمند به همدردي را در برابر خود از ياد برده است دريغ خورده ام . سكوت آب مي تواند خشكي باشد وفرياد عطش؛ سكوت گندم مي تواند گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛همچنان كه سكوت آفتاب ظلمات است اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛غريو را تصويركن ! هنرمندي كه مي تواند با گردش و چرخش جادوئي قلمش چيزي بگويد كه ما مردم فريب خورنده ی چپاول و قرباني شونده ئي كه بي هيچ تعارف "انسان جنوبي " مان مي خوانند به حقايقي پي بريم : هنرمندي كه مي تواند از طريق هنرش به ما مردمي كه در انتقال از امروز به فرداي خود حركتي در جهت فروترشدن مي كنيم و متا سفانه از اين حركت نيز توهمي تقديري داريم آگاهي بدهد چرا بايد امكاني چنين شريف و والا را دست كم بگيرد؟ آخر نه مگر خود او هم قطره ئي از همين اقيانوس است ؟ به قولي :"هنرمند اين روزگار همچون هنرمند دوران امپراتوري رم جائي بر سكوهاي گرداگرد ميدان ننشسته است كه خواه از سر همدردي و خواه از سر خصومت و خواه به مثابه يكي تماشاچي بي طرف ، صحنه ی دريده شدن فريب خوردگان را نقش كند. هنرمند روزگار ما بر هيچ سكوئي ايمن نيست ، در هيچ ميداني ناظر مصون از تعرض قضايا نيست . او خود مي تواند در هر لحظه هم شير باشد هم قرباني ، زيرا در اين روزگار همه چيزي گوش به فرمان جبر بي احساس و ترحمي است كه سراسر جهان پهناور ميدان كوچك تاخت و تاز او است و گنهكار و بي گناه و هواخواه و بي طرف نمي شناسد.